سلام!
|
نوشته شده توسط شیرین ترین عسل در 88/09/03 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت
سلام!
امروز سومین ماهگرد پیوندمونه!
به دو دلیل میخوام اینجا رو آپ کنم هم خاطره هم بگم روز ماهگردمون چند بار خطر از بیخ گوشمون گذشت!

امروز ماشین محمد رو گرفتیم تا هم من یکم تمرین رانندگی کنم هم تو یه عالمه ماشین سواری!
با خوشحالی داشتیم توی ماشین قر میدادیم و میرفتیم! که تصمیم گرفتیم بریم دربند!!!!!!!!!!!!!!!!!! رفتیم اما دقیقا تا اولش! چرا چون توی همون اولین مسیر ماشین خیلی ریلکس خودشو مثل گربه کشید به یکی از ماشین های پارک شده!

خلاصه گفتیم ولش کن! ماشین امانته یه وقت خال بهش نیوفته! بعد که داشتیم بر میگشتیم انواع و اقسام غیر قانونی ها رو دیدیم!
خیلی مردم بی فرهنگند غصه نخور گلمممممممممممممممم!
بعد رفتیم بلوچستان تمرین رانندگی که بعد یک ساعت بعد کلی رنندگی نزدیک بود این دفعه من شاخ به شاخ بشم با یه پادرول که البته این بار هم تقصیر اون بود و من بیگناه برای همین شروع کردم به جیغ کشیدنُ هامُ خوب ترسیدم خوب

بعد که رفتیم بوستان گفتگو یک عدد چای دبششششششششششششش البته از مارک شهرزاد خوردیم گفتیم بریم پیش صابر که ای کاش قلم پای ماشین میشکست و نمیرفتیم!!!!!!
خواستیم از کوچه اونا بیایم بیرون که ماشین خیلی اساسی مالیده شد به یه پیکان پارک شده! خیلی هم جالبه که در همه این مالیده شدن فقط ماشین ما زخمی میشد و ماشینای دیگه کاری بهشون نمیشد!
هیچی دیگه بالاخره ماشین آسیب دید اونم از نوع نیمه خفن!
عیب نداره جونمون سلامت!

میخوام غافلگیرت کرده باشم!
خیلی بوس بوس بوس
پوکا
نوشته شده توسط شیرین ترین عسل در 88/08/15 ساعت 7:44 موضوع | لینک ثابت

نمي دانم تو ميداني تو را در خواب مي بينم؟
براي هر نگاه تو شبي صد بار مي ميرم؟
براي آن نگاهامان گلي از ياس مي چينم؟
دو دستم حلقه اي از گل برايت باز مي چينم؟
تو را هر گاه ميبينم
چه در خواب و چه در رويا
چه در حال و چه در فردا
براي بودن با تو هزاران بار مي گريم
صداي اين دل رسوا....؟
نمي دانم تو ميداني درون خلوت و تنهايي خود
براي بودنم با تو هزاران بار گرييدم، به خود از درد پيچيدم؟
ولي بازم نرنجيدم
تو پيش رويم بودي و من تنها نفهميدم
بگذار كه در آخر سر هم به تو گويم
نمي دانم تو ميداني
تو ميداني؟
تو را من دوست مي دارم؟
نوشته شده توسط شیرین ترین عسل در 88/08/10 ساعت 11:1 موضوع | لینک ثابت
سلام جان جانانم!
امروز خیلی عالی بود!
راستش نه من و نه تو حال دانشگاه داشتیم برای همین تصمیم گرفتیم همدیگر رو ببینیم اما خوب همیشه خدا با ماست! برای همین دیدیم به به خانه شما خالیه! واییییییییییی لذت ترین خوابی بود که تا حالا داشتم نمی دونی خیلی کیف داشت. آخه یکشنبه شب خیلی دلم هوای آغوش آرامش بخشتو گرده بود. نمیدونی اینقدر دلم میخواست که وقتی عقلم بهش گفت امکانش نیست زد زیر گریه! برای همین تنها کاری که میخواستم بکنم این بود که سرمو بزارم روی سینه گرم آرش و تا دلم آرام نشده سرمو برندارم! هام......وقتی سرمو گذاشتم چشام رو گذاشتم روی هم تا تمام کمال کل آغوششو حس کنم. برای همین آرامش زیاد بود که وقتی آرش بهم گفت میتونی یکربع بخوابی بعد بریم تا جمله اش تمام شد خوابم برد. یکربع در آغوش مرد زندگیم خواب راحتی کردم. آنقدر راحت که وقتی چشم باز کردم به اندازه سه روز خوابیدن خستگیم در رفته بود. خیلی لذت بخش بود.

جان جانانم خیلی ازت ممنونم بخاطر این آغوش گرم و امن و راحت.

دلم پيش دلته
دعام هميشه پشت سرته
دلت توي جايگاه امن دلمه
پوكا
نوشته شده توسط شیرین ترین عسل در 88/07/27 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت
امروز زودتر از هميشه بلند شدم ساعت 6:30 اما اصلا حال نداشتم از جام بلند شم. بخصوص وقتي يادم اومد ديشب آرش اس ام اسمو جواب نداده با اخم سعي كردم بازم بخوابم! ديشب حالش بد بود و نيومد توي مهموني خانوادگيمون! دلم گرفته اصلا حال ندارم كاش تا شب خوابم ميبرد از امروز بدم مياد!

...اس مس اومد برات....اس مس اومد برات....پاشو جوابشو بده...پاشو جوابشو بده!....
اه....نميخوام.....ولم كن.....اين كيه كله صبحي اس مس داده!
با بي حالي گوشمو نگاه كردم. آرش بود. يكم جونم گرفتم!....اس مسشو خواندم. پرسيده بود خوابم يا بيدار ودارم چه كار ميكنم. يادم افتاد بايد برم شير يارانه اي هم بگيرم. اس مسشو جواب دادم و گفتم ميخوام برم شير بخرم. ديدم زنگ زد:
-:....چرا من نميتونم سوپرايزت كنم؟
-:...ها؟.....چه طور مگه؟....
-:....اين شير چي بود نوشتي؟
فكر كردم داره برامون شير مياره:...خوب....حالا چي شده؟...توي صف شيري؟....
-:...نه خيرم....ميخواستم بگم بيا پايين بريم پارك ساعي....من جلوي در خونتونم!!!!
تقريبا داد زدم:....چييييييييييي؟.......برووووو...تو كه الان بايد دانشگاه باشي....
بلند شدم همين جور كه حرف ميزدم رفتم پشت پنجره:...اه....چه جالب واقعا جلو در خونموني!....بيا بالا....بيا بالا.....طول ميكشه تا حاضر شم....
پريدم توي دستشويي. اومدم بيرون و در رو باز كردم. طفلك گلكم حال مريض بود. اومد دراز كشيد تا حاضر شم. اما من جاي حاضر شدن براش خاكشيرونبات جوشوندم و گذاشتم خنك شه بعدش هم شانس گلمون مامان و محمد از خانه رفتن بيرون و يك زوج جوان نديد بديد توي خانه 80 متري تنها موندن!....جوب بنظرتون چه كار ميكنن؟.....ها ها ها اشتباه كردين......اول كلي ميپرن سر و كله هم رو ميبوسن بعد هم چون خاموني يكم عقده كتك داره....ميخوابه روي پاي شوهرش كه كتك بخوره!!!!!!.....و شوهره هم خوب عقده كتكشو ميخوابونه........آقايي ميدوزه!.....بعدشم كه نميزاشتم حاجيمون دست بهم بزنه همه اش هم ميگفتم ميسوزه!....بعد كه كمي اينترنت گردي كرديم عمليات خيبر شروع شد........ آخي بعد يك ماه تقريبا.....هم به من كلي خوش گذشت هم به جان جانانم!...بعد هم سريع دوش گرفتيم و تا مامان و محمد نيومدن فلنگ رو ببنديم كه ماشالله....خاموني يا كيفشو جا ميزاشت يا موبايلشو يا عطرشو!....آخرشم عينك دوديشو جا گذاشت!....در نتيجه با مامان و محمد برخورديم! بعد هم كه راه افتاديم سمت دانشگاه آقايي. اول رفتيم ميدون قدس يه ناهار توپول زديم بعد هم رفتيم بوستان آرزو و يك دست واليبال زديم مامان!

كه در آنجا مامور پارك تذكر داد بريم يك جا ديگه بازي كنيم و ما هم گفتيم چشم! و رفتيم يك جاي ديگه بازي كرديم. بعد هم آقاييم رفت سر كلاس آشنايي با قرآن! و من توي بوفه خواهران نشستم و درسامو خوندم. بعد هم آهنگ گوش دادم. سرمو كه بلند كردم ديدم نازنينم داره خيلي مهربون نگاهم ميكنه. سريع بلند شدم و با هم راه افتاديم سمت خانه. سيم ثانيه رسيديم دم خانه ما و در نتيجه آنجا هم يك دست واليبال بزنيم. خدا خرمگس محلمونو جيز كنه! يكم حلمون گرفته شد ولي خوشي هاي امروز اينقدر براي من زياد بود كه نميخواستم اين ناخوشي باعث شه روزم خراب شه فقط همين جا دعاميكنم خدا تلافي ضد حالشو براش در بياره! خوب ديگه چي بگم؟.....مممممممم...........نه جون من.....دوست داري ديگه چي بگم؟..........يك آقايي گل دارم كه فقط براي اينكه حس كرده بود من امروز ناراحتم خودشو سريع بهم رسونده بود تا از ناراحتي درم بياره!

آها يادم افتاد:.....من با آقايي نميتونيم بازي اسم و فاميل انجام بديم! ها؟....نههههههه.... اشتباه نكنيد نه كه بلد نيستيم خيلي هم بلديم فقط مشكل اينكه فكرامون خيلي بهم نزديكه و در نتيجه همه امتياز هامون يكي ميشه. براي همين بهمون كيف نميده!
ديگه چي بگم؟.....خودت بگو.....نكنه ميخواي خاطرات اين 6 ماه رو بگم؟.....چون ميدونم توي شيرين ترين عسل مينويسي ميخوام تعداد حروف من بيشتر باشه براي همين پوكا نميكنم!.....مممممممم.........آها.....من يكشنبه ها ميرم خانه مامان شوهر جونم و ناهار مهمونشونم اما حيف فردا نميتونم برم چون كلاس رانندگي دارم.....خوب ديگه فكر نكنم بيشتر اين بتوني تعريف كني براي همين
اینم چند تا عکس بامزه( راستش خواستم یک دونه بزارم اما دیدم همه اش خوشگله!)


دلم پيش دلته
دعام هميشه پشت سرته
دلت توي جايگاه امن دلمه
پوكا
نوشته شده توسط شیرین ترین عسل در 88/07/25 ساعت 14:0 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
سلام!
چشماتو در ویش کن
ها؟....فکر کردی اینجا وبلاگ خودته؟..........
نه داداش اشتباه اومدی!!!!!!!!!!!!!
اینجا وبلاگ عزیزترین.مقتدر ترین.فریبنده ترین.فرشته ترینو همه چی ترین آقایی.ارباب.سرور عزیزمه
پس احترام بگذارید بر دل نوشته های من که همه تقدیم آقایی جونم میشه
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY